Donkey within Donkey !!!

هوای بهار در زمستان و یخمال در آفتاب بسیار سورپرایزکننده ای است ... گمونم از اثرات این همه شعار با مضموم "زمستونم بهاره" و یا "در بهار آزادی لاب لاب لاب" هستش و کاریش هم نمی شه کرد ... دیروز از ساعت 8 صبح تا 8 شب چهار باری اومدم زیر آسمون خدا ... بار اول آفتابی ، بار دوم بارونی ، بار سوم برفی-آفتابی-ابری-بادی و بار آخر هم بادی خالص بود ... با این وضعیت سیاسی مملکت و اقتصادی مردمش و روزگار بهم پیچیده ما ، خب ، غیر از این بود واقعـــــــــــــــــــــــآ جای تجب داشت ... اندر خرتوخری حاضر ، آسمونی با سر و سامون جای زکـــــــی می داشت، واقعــــــــــــــن ها ! ...


پ . ن : به آسمون هم نمی شه اعتماد کرد .... والـــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!

    حسین  |    |  February 06, 2010




wat do u say for 'SOZHE' ?!

یکی دو هفته ای شده که از سوژه ، خوشه و خوشه بندی می گذره ... یه ذره اوضاع عادی شده بود که جناب صدرالامور در رسانه ها اعلام فرمودند که : " مردم ایران ، خوشه ها رو از ذهنشون بریزند ، دور ! " ... خدا رو شکر که این ملت و این مملکت بخاطر این همه تحریم هر چیزی رو کم و کسری بیاره ، این سوژه های خاطرباز کن همیشه به وفور یافت می شه و مسئولین هم حواسشون هست ، روزی نیاد که مردم برای خنده کردن و شاد شدن چیزی نداشته باشند ... خدا رو شکر ... حالا هی بشین ایمیل بزن و ایمیل چک کن که کدوم استاد و کدوم دانشگاه ، مستر دوم یا دکتری ، اروپا یا کانادا و امریکا ، کی ویزا و کی بلیط ... و هزار و یک در برای زدن و رفتن !

پ . ن : همه چیز امن و امان ست ... الا ، 1 و 2 و 3 ......13 و ..... 46 و 47 و ....... برو برو برو ... 89 و ... آها ... داره می رسه آخرش .. 97 و 98 و اِ اِ اِ اِ اِ ... داره می رسه به صد .... 99 و زکــــــــــــــــــــــــی و 100 و 101 و 102 و 103 و .... همین ! ... رسید آخرش بالاخره ... همه چیز امن و امان است الا 103 تا مورد ... اصلآ تو بگو الا همون 3 مورد اول ... مهم اینه که همه چیز امن و امان می باشد ! ...

    حسین  |    |  February 04, 2010




نوبره !!!

وقتی روزگار آدم به جایی بکشه که مجبور می شی ، با یه پسر مثل یه دختر رفتار کنی نوبره ... ما داریم توی روزگار نوبری زندگی می کنیم ... با این آدم های نوبر آورده و نوبر شده ...

پ . ن : پسر مذکور برای خودش خرس گنده ای شده است ... به همین نسبت نوبر بودن تشدید می شود !
پ . ن : نیــــــــــــا تهران آقا جان .. یا اگر هم می آیی ، تهرانی بیا !!!
پ . ن : به این می گن ناسیونالیست بودن ! ...

    حسین  |    |  February 01, 2010




Intractable !!!

منو رام کن !! ... اگه می تونی .

امضاء : منه وحشی !


پ . ن : مخاطب : خودمم نمی دونم.

    حسین  |    |  January 31, 2010




Delivered !

-
عجب سیستمیه این سیستم پست DHL ... فرقی نمی کنه DHL یا TNT ... بین 30 تا 45 تومن بسته به مقصد بخاطر هر pack کمتر از نیم کیلو آدم رو تیغ می زنه ... اولش سیصدهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار تومن پول جیرینگی دادن خیلی دردناکه ... اما وقتی که انلاین می شی و لحظه به لحظه می بینی بسته هات کدوم کشور و کدوم شهر و کدوم فرودگاه هستند تازه می فهمی بابا ایول ! .. نوش جونشون با این سیستم آنلاین و خیال راحت کنشون ! ... دیروز هر 4تاشون رسیدن به دانشگاه های مربوطه و الان یا هنوز روی میز هستند یا توی سطل آشغال ... یه جورایی ته ته های دلم روشنه ! .. گرچه به نسیمی بیاد این سوسو رو خاموش می کنه اما بازم ما نیمه پر لیوان رو توی این دریای خالی می بینیم !! ...

-
فانی : جدی جدی داری می ری ها !
من : بذار حالا یه admission نصفه نیمه بیاد ، بعد چش بزن دختر ! ...
مامان : یعنی وقتی برگردی شده 32 ساله ت !
من : سالی چند حساب کردین !؟
بابا : نمی شه بگردی یکیو که اونم برنامه تو رو داره پیدا کنی و ببری !
من : اره خب ! اینم می شه ! ... از همین اتاق شروع می کنم .. فانی برنامه ات چیه ؟!؟!
-
این حرف راست ترین حرف دنیاست که اگه یه معلول مادرزاد نتونه قهرمان ماراتن بشه ، مقصر خودشه نه چیزه دیگه ... حالا به خودم می گم ... اون خانمی که نابیناست و یه ساله داره می آد ، با 30 تا نوار کاست ساعت ها می شینه و فقط گوش می کنه به چیزهایی که باید یاد بگیره اراده داره یا من !! ... no offence ! ... اگر من و شما حس می کنیم نمی تونیم ایراد از خودمونه ! ...
-
این فکرها رو دارم برای خودم مرور می کنم که اگه سه ماه دیگه کمونه کرد و خورد توی پرمون ، نا داشته باشیم برای باز کردن بال و پر مبارک ... !!

    حسین  |    |  January 28, 2010




Frankfurt !!

1. بچه هام الان رسیدن به فرانکفورت ... همشون با هم رفتن اونجا و دیگه از اونجاست که باید جدا بشن و هر کدوم یه طوری بره سمت جایی که معلوم می شه من این کاره هستم یا نه ! ...
2. خواستم یه سر کوتاه بزنم به Gmail و ببینم دیگه چه خبر !! ... که یکی از track های قدیمی شهرام ناظری رو که باهاش خاطره ها دارم پیدا کردم ... دانلود کردم و دارم برای دهمین بار گوش می کنم و net می چرخم و می نویسم و خلاصه حال می کنم ... حالی به مراتب باحال تر از هزار مرتبه ز.ن.ا. ... به همین راحتی شب ما ساخته می شود ... مواد لازم : دو عدد بالش ، یک رادیاتور گرم ، یک لامپ کم مصرف کم نور ، یک اینترنت ، یک لپ تاپ ، یک آواز خاطره ساز سنتی ! ... صدای تار و سنتور و دف و کمانچه ! ... دیوانه کننده ست پسر ! ...
3. اما خاطره : بچگی ها ، که هنوز شکر خدا بچه بودیم و بچگی می کردیم و بچگانه رفتار می کردیم ... گاهی تابستونا می نداختیم می رفتیم باغ قاسم آباد ... اکیپی ها ! ... با سه تا ماشین ... اونم نه تویوتا و پژو و زانتیا و گلف (گل) ... با یه مزدا داغون و یه گالانت سی سال پیش و یه رنو 5 ... نه با لباسای مارک دار و موبایل و دک و پز ... با دمپایی و تی شرت های بهم رنگ داده !!! (البته والدینمون سعی خودشون رو می کردند که اینطوری نباشیم اما جواب نمی داده گویــــــــا !!) ... بزرگترها توی تاکستان ها و جالیزها و باغ ها شروع می کردند به چیدن انگور و خیار و گوجه فرنگی و بادمجون و کدو و سیب و .... ما بچه ها هم می پریدیم توی حوض موتور آب باغ که فقط چون جریان داشت یخ نبسته بود و توی طویله و دنبال چوب کردن توی گلاب بروتون ما تحته الاغ بدبخت باغ بغلی و فرار کردن از زنبورهای کندوهای عسل تاکستان ... بعدشم که شب می شد و ساعت 11 زیر اون همه ستاره و کهکشان راه شیری ای که هنوزم قیافه ش توی ذهنم پر رنگه بر می گشتیم خونه ... می نشستیم کنار سبد خیار و گوجه و سیب ، با یه نمکدون تا خود اصفهان خودمون رو به سردی می نداختیم ... بابا بزرگ هم چیزی نگفت و ما هی می خوردیم ... خاطره دردناکیه برای خودش ... یهو دلم هوای اون حال و هوا رو کرد و این track شهرام ناظری رو که اون زمانا بابابزرگ توی ماشینش می ذاشت و ... یه نوار کاست سونی آبی رنگ بود ... نه مثل الان mp3 و jet audio و ... زندگی گاهی وقت ها با این خاطرات دردناک می شه پسر ... ! ... فقط دلم می خواست برای ده ثانیه بر می گشتم اون زمان و یه گاز از اون گوجه فرنگی تازه چیده شده و شسته شده با آب یخ باغ و نمک پاش شده می زدم و بر می گشتم توی همین مصیبتی که الان نشستم ... خلاصه شب ما هم اینطوری ساخته می شه ... آخه ما مریضـــــــــــیم ! .. از همون اول بیمار بودیم ! ...


پ . ن : بیش میازار مــــــــــــــــــــرا !!! ...

    حسین  |    |  January 25, 2010




24 jan

امروز 4 تا از application ها رو فرستادم رفتن به سوی دیار غربت ... توی سایت DHL می رم و trackشون می کنم ... هنوز تهران هستند ... تا 1 feb برسن خوبه ... که می رسن ! ... امیدوارم یه راست نرن توی سطل آشغال ... چقدر از آدم هایی که دوست دارن از میز و منصبشون برای اعمال قدرت استفاده کنند بیزارم ! ... بیزارم و بلدم چطوری دورشون بزنم ... با کمترین اعصاب خوردی و بهترین نتیجه ممکن ... سوال شده برام که این قبیل موجودات تاحالا خودشون کارشون به سازمان های دولتی و غیرشخصی گیر نکرده که اینقد برای یه پاکت 50 تومنی سنگ خون باباشون رو به سینه می زنن ؟! ... البته این مدل از آدم ها کاملآ مشخصه که وقتی که پشت میزشون می آن بیرون ، یکی از توسری خورترین شهروندان هستند ، از هر نظری ! ... یاد اون track از Pink Floyd افتادم .. اسمش یادم رفته ! ... بگذریم ... آخرش اینکه دورش زدم و بدون دردسر به هر چیزی که می خواستم رسیدم ... یعنی یه جورایی همون 2 جمله حرف زدن باهاش هم زیادی و اضافه بود ... کاش می شد حس لحظه ای که زد به سرم و زدم دلم رو به دریا و زدم به سیم آخر و رفتم توی اتاق خالی رو یه جوری تعریف کنم ... مجبور بودم ، می فهمی !! مجبور بودم ! .... گفتم که ، بگذریم ! ... از ظهر تا الان هم دارم حس می گیرم ... می خوام حس بیگیرما ، اما نی می شد (به لهجه اصفونی بخون!) ... حیف دود رو گذاشتم کنار ، وگرنه الان به شدت می طلبید ! ... می ذارم به حساب اراده و این حرف ها که بلند نمی شم برم درکه ! ...

پ . ن : خوبم ولی هنوز از فشار وارده چند روز گذشته به شدت احتیاج به یه recovery اساسی دارم ... در حد CCU !
پ . ن : این apply کردن عجب انسان سازه لامصب !!! ... اگه همه جا زدن توی حالمون ، بازم خدا رو شکر کن از خیلی نظرات به خودکفایی رسیدم و حتی می تونم بازارهای خارجی رو هم ساپورت کنم ...
پ . ن : من تا May یا زیر این فشار می میرم تا می زایم ... در هر دو صورت می می ام ! ...

    حسین  |    |  January 24, 2010











   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.some14myself.biz